
شمـع وجود فاطمـه سوسو گرفتـه است
شب با سکوت بغض علی خو گرفته است
آتـش گـرفت جـان علی با شرار آه
وقتی که از ولی خدا رو گرفته است
در دست ناتوان خودش بعد ماجرا
این بار چندم است که جارو گرفته است
قلب تمام ارض و سماوات و عرش و فرش
یک جـا بـرای غـربـت بـانو گـرفته است
حـتی وجـود میخ و در و تـازیـانـه ها
عطر و مشام از گل شب بو گرفته است
بـا ازدحـام مـوج مخـالف بیـا ببین
کشتی عمر فاطمه پهلو گرفته است
***
مردی که بدر و خیبر و خندق حماسه ساخت
سـر در بغــل گـرفتــه و زانــو گـرفـته است

هر سینه که دوستدار زهراست
آشفته و بی قرار زهراست
گنجینه هفت آسمان ها
در سینه خون نگار زهراست
از شرح کرامتش همین بس
عالم همه وامدار زهراست

مولای من
بار ديگر غروب جمعه فرا رسيد وآسمان چشمان منتظر عاشق درفراق محروم ماندن از ديدن معشوق باز ابري و باراني شد. در دلهاي مضطربشان غوغايي بر پا شد و باز داستان هميشگي فراق و آه و سوز.
كم كم شفق جاي خود را به سياهي شب مي سپارد. غربت و غريبي همچون باد زوزه كنان راه روهاي دل را در مي نورد و در قلب منتظران ماوا مي گزيند. صداي ناله همچون تازيانه اي در فضا به رقص در آمده و بر پيكر سكوت فرود آمده و آن را در هم مي شكند. در گوشه اي تنها پناه گرفته ام و در دنياي آرزو و افكارم غرق شده ام . و به ياد آن سفر كرده مي افتم
با ياد او آسمان دلم سخت طوفاني و ابري شد.بغضي جانكاه در گلو پديد آمد... اما كم كم و بي اختيار قطرات پاك و زلال اشك همچون بلور از چشمه سار چشم به حركت درآمده و بر گونه ها روان شد. از خود پرسيدم
اين همه سكوت براي چيست؟
مگر اينان هماناني نيستند كه گمگشته اي داشتند؟
مگر اينان همان ندبه خوانان صبح آدينه نيستند؟
پس چرا سكوت؟
چرا لب فرو بسته و ديدگان بر هم نهاده اند؟
مگر غير آن است كه عاشق در فراق معشوق يك دم آرام و قرار ندارد؟
و تا وصال معشوق را درك نكند يك لحظه چشم بر هم نخواهد گذاشت ؟
گفته اند كه عاشق در فراق معشوق هميشه و همواره در سوز و گداز و نجواست؟ سكوت ، واژهاي غريب و نامفهوم در نزد عاشق است.... پس چرا اين همه سكوت؟
آيا اين خفتگان گمگشته خود را يافته اند كه اين چنين آسوده خاطر سر بر بالين ، لب فرو بسته و ديده بر هم نهاده اند.؟ آيا . . ؟
خدايا . . . نميدانم با چه اندوخته اي و با چه تواني روانه آستان پر مهرش شوم .؟ تنها مي توانم در خلوت تنهايي ام با او عاشقانه نجوا كنم و او را از خودش تمنا كنم . پس با زباني قاصر بر خرمن عشقم آتش ميزنم و اين چنين با او زمزمه مي كنم
مهدي جان
آسمان دلم باراني سفر طولانيت شده و چقدر اين باران زيباست . چرا كه هرقطره اش بوي تو را مي دهد. بوي خوش گل ياس ، گل نرگس
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود،
نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد.
سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.
در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود.
مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد.
ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود.
آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت.
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
بقیه درادامه مطلب
آقا هر روز برای آمدنت دعا میکنم ولی انگار این دل چرکین مرا خدا هم قبول نمیکند آقا به حق
سه ساله عمه غربت کشیده ات ما را هم کربلایی کن آقا هروقت به شما فکر میکنم اشک در
چشمانم حلقه میزند به حق اشکهای این دل رنجور هم که شده یک نگاهی بر ما بیانداز آخر به
که گلایه کنم از نیامدنت روزی شود که جمال تو را تماشا کنم؟
آقا بس است این همه دوری و انتظار به خاطر ما نه بخاطر زهرا بیا!
خدای من
دلیل گریه هام شاید واسه غربتیه که دارم
شایدم واسه شستن گناهام باشه
نمی دونم احتمالا" هم به خاطر این باشه که
وقتی عظمت خدا رو حس می کنم احساس حقارت می کنم
خدایی که تو قلبم جا دادم از این نبوده که بخوام خلوت تنهاییهامو پر کنم
خدا به خاطر این تو قلبمه چون بهش نیاز دارم مثل همه ی آدمای دنیا

محمد بود و نوري از زمين تا بينهايت ها محمد بود و در دل زين معماها حكايت ها دوباره موج آهنگش طنين افكند زير گنبد گيتي من امشب سخت حيرانم چه مي بينم؟ نمي دانم . عجب نوريست اين نور شگفت امشب كجا خورشيد و ماه آسماني اين ضيا دارد ؟ نگه چون ميكنم دنباله تا عرش خدا دارد
.jpg)
صدای بال و پر جبرئیل می آید
شب است و ماه به آغوش ایل می آید
لب کویر پس از این ترک نخواهد خورد
که ساقی از طرف سلسبیل می آید
لباس خاطره را از حریر عشق بدوز
حلیمه! نزد تو فردی اصیل می آید
نگاه آمنه از این به بعد می خندد
چرا که معجزه ای بی بدیل می آید
ميلاد پيامبر رحمت، تاج آفرينش بر شما خجسته باد
.jpg)
مشهور در میان اهل تاریخ آن است که ولادت رسول خدا درعام الفیل بوده،و عام الفیل همان سالی است که اصحاب فیلبسرکردگی ابرهه بمکه حمله بردند و بوسیله پرندههای ابابیلنابود شدند.
و اینکه آیا این داستان در چه سالی از سالهای میلادی بودهاختلاف است که سال 570 و 573 ذکر شده،ولی با توجه بهاینکه مسیحیان قبل از اسلام تاریخ مدون و مضبوطی نداشتهاندنمیتوان در اینباره نظر صحیح و دقیقی ارائه کرد،و از اینرو ازتحقیق بیشتر در اینباره خودداری میکنیم،و به داستان اصحابفیل که از معجزات قرآن کریم بشمار میرود میپردازیم،و البتهداستان اصحاب فیل با اجمال و تفصیل و با اختلاف زیادینقل شده،و ما مجموعهای از آنها را در زندگانی رسولخدا«صلی الله علیه و آله و سلم»تدوین کرده و برشته تحریر در آوردهایم که ذیلا برایشما نقل میکنیم،و سپس پارهای توضیحات را ذکر خواهیم کرد:
داستان اصحاب فیل
کشور یمن که در جنوب غربی عربستان واقع است منطقهحاصلخیزی بود و قبائل مختلفی در آنجا حکومت کردند و از آنجمله قبیله بنی حمیر بود که سالها در آنجا حکومت داشتند.

